شناسهٔ خبر: 28695368 - سرویس فرهنگی
نسخه قابل چاپ منبع: کانون توسعه فرهنگی کودکان | لینک خبر

خاطره ی یک تلاش | کانون توسعه فرهنگی کودکان

این خاطره ای است از خانم حسن پوری، مدیر موسسه ی

صاحب‌خبر - خاطره ی یک تلاش مهر - ۲ - ۱۳۹۳ این خاطره ای است از خانم حسن پوری، مدیر موسسه ی “نور و رحمت” که در زمینه ی مبارزه با آسیب های اجتماعی کار می کند. خانم حسن پوری و سه نفر از همکارانشان در دوره ی ششم آموزش کتابداران روستایی مهمان کانون توسعه فرهنگی کودکان بودند. نوشته ی زیر خاطره ای است از خیل خاطرات اغلب تلخ آن ها که گاه با ثمره ی زحماتشان به پایانی شیرین می رسد.   صبح یکی از روزها هنگام وارد شدن به محل کار، همکارم را که دختری جوان بود، دیدم که بسیار ناراحت بود. اشک در چشمانش حلقه زده  و انگار گریه کرده بود . قبل از اینکه چیزی بپرسم،  گفت : «من دیگر تحمل دیدن چنین افرادی را ندارم. چند روز است زنی که همسرش فوت شده می گوید بیایید زندگی من را از نزدیک ببینید ، من با چند بچه ی کوچک اگر باران بیاید، غرق می شوم و اگر زلزله بیاید زیر آوار می مانم. او گفت: هیچ کس به دادم نمی رسد، به همه ی جاهایی که امکان داشت به من و بچه هایم کمک شود رفته ام، اما این رفتن چیزی جز وقت صرف کردن نبود.» دختر در حالی که اشک از چشمانش سرازیر بود گفت: «خواهش می کنم بروید و زندگی این زن را ببینید.» بعد از اینکه همکارم با او صحبت کرد ، تقریباً کمی آرام شد. تصمیم گرفتم آن روزهر طور شده بروم و زندگی آن ها را ببینم ، به همکارم گفتم آیا ما پول یا بودجه ای داریم که بتوانیم برای کسی خانه درست کنیم؟ او گفت :«خودت می دانی ، چون مسئول حساب و کتاب موسسه هستی. اما حداقل آنان را ببینید». آن روز هنگام بازگشت از محل کارم با یک ماشین دربستی به محله ای رفتیم که بسیار دورتر از جایی بود که ما زندگی می کردیم. بین کوچه های بسیار کثیف که آب و فاضلاب در آنجا سرازیر بود، دنبال خانه ی آن زن می گشتم، بعد از کمی گشتن فردی محلی مرا به آن خانه برد، چیزی که در نگاه اول دیدم شوکه ام کرد.آنجا به هر چیزی شبیه بود جز محلی برای زندگی. درِ خانه شان با یک گونی پوشانده شده بود. گونی را که پس زدم، باید از سطح زمین پایین می رفتم، پایم را روی سنگ هایی که از آن به عنوان پله استفاده می شد، گذاشتم و به درون آن خانه رفتم ، موکتی بود که به یک طرف خانه زده شده بود تا از فرو ریختن بخشی از دیوار آنجا جلوگیری کند و اجاقی کهنه، حتی کف آن نیز صاف و یک دست نبود.آنها برای رفتن به حمام و سرویس بهداشتی چه می کردند؟! دیگر از مشاهده آنجا گیج شده بودم ، آن زن به شدت التماس می کرد، به او گفتم به تو قول می دهم هر کاری از دستم بر می آید برایت انجام دهم. از آن روز به بعد با خودم عهد کردم دیگر از در خواست های مردم به سادگی چشم پوشی نکنم و تمام هم و غم خود را برای زدودن ناراحتی از چهره های مردم مأیوس به کار گیرم. ما برای حل این مسئله با دوستان زیادی گفتگو کردیم و همه در این راه به ما کمک کردند. از فروختن غذا به عنوان جشنواره فروش غذاهای سنتی و خانگی که در بار اول به دلیل مخالفت شهرداری کنار یک مدرسه انجام شد تا گرفتن مصالح ساختمانی از مصالح فروشان . بالآخره بعد از ۸ ماه آن کودکان یتیم صاحب خانه ای شدند که بسیار زیبا بود. یک اتاق ،هال ، آشپزخانه و سرویس بهداشتی و همه ی ملزومات زندگی در آنجا آماده شد. خوشحالی آنان و رضایت خود و همکارانم نتیجه ی تلاشی بود که برای بهتر زندگی کردن یک خانواده انجام داده بودیم.  

نظر شما